s.r.salimbahrami free domainجامعه مجازی، شبکه اجتماعی، دوست یابی، دوستیابی، ثبت دامنه، ثبت دامین
این شبها باید به دقت سخنان آن پیر فرزانه را گوش داد...
امیدوارم راه را بیابیم و در آن مسیر حرکت کنیم و اگر بیراه رفتیم ، برگردیم...
باید از حرف سیاست بدور شد هر چند سیاست عین دیانت ماست...
باید از کینه و خشم و نفرت بدور شد
باید از تهمت و بدگویی بیزار شد
باید جهانی آرام ساخت
باید شاپرکهای امیدوار به نسیم
را با نیم فوتی آزاد کرد
تا که روند سوی آسمان / تا رسانند پیامی جاودان
که ای عالمین به هوش باشید
این دو روز زندگی را با هوش باشید
فصل، فصلی پر حرارت است
ماه، ماهی پر تلاوت است
روز،روزگاری آرام در پیش است
حال باید دل را با نسیم جان شست
با ذکر خدا تطمئن القلوب جست
حال باید با نال ناله های ربنا در پی معشوق رفت
پای در کفش مجنون بگذاشت و
در پی لیلی برفت
من چونان مجنون، مجنون نامم
تو همان لیلی زیباروی من
کرم کن بپذیر ما را
پ.ن : با عرض پوزش در مورد وقفه ای که برای ارسال پست بوجود آمد..
امروز دانشگاه ما شاهد یک مناظره بین نمایندگان ستاد های حامی نامزدهای انتخاباتی بود.در این مناظره که دوستان بزرگواری از ستادهای دکتر احمدی نژاد و مهندس میر حسین موسوی و آقای کروبی بوده اند به ارائه نظرات خود پرداختند. در این جلسه که نمایندگان مهندس موسوی و کروبی جز به کلی گویی و ارائه آمارهایی که در سندیت آن دچار مشکل می باشد به چیز دیگری نمی پرداختند.و جالب اینجاست و قتی وقت به نماینده دکتر احمدی نژاد می رسید دانشجویان روشنفکر نمای اصلاح طلب جز با ایجاد فضای شلوغ که با هو کشیدن و فحاشی و تخریب کردن دولت کاری دیگری نبود که انجام نداده باشند و مانع شنیدن و حتی سخنرانی نماینده احمدی نژاد می شدند.حال کسانی که خود پرچمدار شعار "زنده باد مخالف من" هستند ، خود هیچ به این شعار اعتقادی ندارند.شاید اصلا معنی این شعار یعنی اینکه مانع صحبت مخافان بشویم!!!!!!!!!!شاید...
هر چند این کارها نشان از این دارد که گروه های حامی مهندس موسوی و آقای کروبی چیزی در چنته ندارند که با حضور در مناظره آنرا رو کنند...مناظره هایی که بزرگان اصلاحات من جمله ابطحی و مرعشی شکست می خورند چه انتظاری از این بزرگان روشنفکر نما باید داشت...
نیازی نیست مدرک بالایی داشته باشی تنها با یک دید منصفانه و با استفاده از منابع معتبر می توانید نماینده خودتان را برای ریاست جمهوری انتخاب کنید...نگاهی مستقل و بدون تعصب تنها راه است...زنده باد مخالف من!!!!!!!!!!!!!!
آقای مهندس میرحسین موسوی 18 تیر کجا بودی؟!!
اگر موسوي راي نياورد، بايد چادر به سر کرده و از ايران فرار کنيم.
گفتگو با احمد توکلي؛
ماجراي کنار کشيدن احمد توکلي از دولت موسوي
نامه سرگشاده به ميرحسين:
با 600 تخلف دم از قانونگرايي نزنيد!
دیروز تصمیم بر آن گرفتیم که برای کند وکاو بیشتر در مورد شناخت نامزدها به محل سخنرانی مهندس سید میر حسین موسوی برویم.و انتظار بر آن داشتیم که تا با شنیدن برنامه ها و راهکار ها و سلایق شخصی نامزد عزیز، به شناخت کامل ازایشان برسیم.اما متاسفانه در این جلسه که در سالن سید رسول حسینی شهرستان ساری برگزار می شد ، مباحثی مطرح شده بود که اصلا لازم به مطرح شدن آنها نبود.و به قول سروران بزرگمان در جبهه ی اصلاحات ، بیشتر به مباحث تخریبی شباهت می نمود.هر چند سخنرانان و حتی شخص بزرگوار مجلس-مهندس سید میر حسین موسوی- تنها به نقد وانتقاد از دولت می پرداختند و جای راهکار و برنامه ها ی لازم برای حل مشکلات گفته شده اصلا مطرح نمی کردند که این خود یک اشکال بزرگ برای این گونه کاندیدا ها می باشد.و انتظار می رفت که مهندس موسوی بجای آن همه انتقاد به برنامه ها و راهکارها و سلایق خود می پرداخت. تا از این جهت به شناخت او بپردازیم و نه از جهت شکل و شمایل ایشان...!!
در حاشیه این مجلس روی بنر متنی با این مضمون نوشته شده بود که برایم بسیار جالب بود و آن این بود مهندس سید میر حسین وسوی فقر در سایه سبز مازندران پنهان شده، مازندران را دریاب.
تنها باید این را اشاره کرد که در زمان ایشان مازندران به منطقه کشاورزی تبدیل و از ورود صنایع منع شد.
بهار با دستانی سر سبز و دلی بارانی که آبشخور ماهیان قرمز سفره ی هفت سین، که تاجش بود از شش سین مهر و عاشقی، پایکوبان خود را به دیگران عرضه می دارد. و تنها درختان آلوچه و آلبالو و گیلاس و ... هستند که ندای یار خویش را با جامه ی نو و سپید لبیک می گویند. و تو این روزها قدوم بهار را با سر سبزی به جا مانده از آن مشاهده می کنی. و نوروز خوان در هر کوچه و برزن بانگ حضور بهار را می دهد و تو نیز به رسم آیین به او تحفه ای می دهی ، از بر این خبر خوش....این روزها روزهای تغییر است.و تبدیل به احسن حالات...وتو می خوانی او را که ، ای تغییر دهنده ی دل و جان و ای تدبیر گر شب و روزها، تو احوال ما را سامان ببخش و ما را امیدوار به امید خویش گردان و نا امیدی را از ما دور ستان و دستان ما را در امر نیک قرار بده که باشد یاری گر نیازمندان و چشم ما را به جمال موعود نورانی بگردان.
دخترک به دستهایش تکیه زده بود و در کنار برادرش نشسته و به پنجره ی چوبی بارون خورده ی خانه شان می نگرد وشر شر باران سکوت را در میانشان بی معنی می کرد و عبور لحظه های زندگی را با معنا. چشم های پر فروغ او دیگر بی نور شده و خستگی جان بر اراده آتشین عواطفش رجحان می یافت.و انتظار برای رسیدن محبوبش برای او دیگر معنا واقعی پیدا می کرد.دخترک در این لحظات سوالی به ذهنش خطور می کند و آن را بی معطلی از برادرش می پرسد."انتظار یعنی چه؟".برادر کمی به فکر فرو می رود و جواب می دهد:" سالیانی است که همچنان در انتظار آن هستیم که پدر از پشت این جنگلهای انبوه بیاید و با لبخند ملیحش، به این گرفتاریهای موجود پایان بدهد. اما چگونه این لبخند را بر روی صورت بلند او به نمایش بگذاریم.به نظرم با کار و عمل و بالا بردن سطح فهممان. و اینکه او را به خوبی بشناسیم. وگرنه با دیروزمان هیچ فرقی نداریم و به هنگام حضورش از کرده ی ما خشنود باشد.انتظار یعنی این"
شاید این روزها به 1170 دمین سال غیبت آن منجی نزدیک می شویم.و هنوز نتوانستیم زمینه ظهور آن حضرت را فراهم کنیم. و شاید هنوز هم به مانند قوم زمان غیبت آن حضرت شبیه باشیم و یا شاید کمی از آن فاصله گرفتیم.اما باید دانست او زمانی ظهور می کند که سطح فرهنگ و علم ما به مانند آن دوران نباشد...و به مانند آن خواهر و برادر کذایی(در داستان بالا) انتظار را با نشستن و گریه وزاری بیان نکنیم. اما همیشه دست به دعا باشیم که خدای من فرج مولایم را زود بگردان...آمین
من کودکی بیش نبودم.و روزگاران، غمناک از برخورد مردمان بودم.از تزویر و دو رویی و از تخریب و جناح بندی بیزار بودم.یک روز مدادی تراشیده ی خودم را با یک برگ کاغذ کلاسوری بدون تا خورده ای بر داشتم و شروع به نوشتن کردم" بسم الله الرحمن الرحیم جناب ... با عرض سلام و خسته نباشید ..." و از شرح روزگار خویش برای او نوشتم. هر چند نامه ام پر شده بود از حروف الفبا، که با روی هم سوار شدن پیامی می فرستادند برای دوستم....در آخر نامه از او خواستم تا مرا نصیحتی کند...ماهها گذشت و جواب نامه رسید .نامه را با حلاوتی خاص باز کردم و در میانه نامه نصیحت را که با خط خوش نستعلیق نوشته و بر دیدگانم نمایان شده و آن این بود: " قدر نیرو و استعداد را در دوران جوانی بدانید و تا ممکن است به علم و عمل صالح بپردازید. فردای این کشور و این انقلاب به شما جوانان برومند نیاز دارد . با یاد خدا و استمداد از او خود را برای آن آماده کنید. انشاءالله موفق باشید." امضاء رهبر معظم انقلاب حضرت آیت الله خامنه ای (مدظلله العالی)
پی نوشت: دوستان خبری، لطف داشتند و نوشته " سید مسیح" را بر روی تلکس خبری خود وارد کرده اند. شما می توانید اینجا ببینید.
ماه بهمن سال گذشته ام را وقتی در ذهنم مرور می کنم تنم به لرزه می افتد.در دوران بلبشوی بی گازی و از همه مهم تر دوران برف و سرمای شدید که برای شهر ساری که چند سالی برف را ندیده بود در نوع خودش جالب توجه بوده.اما این ماه ، ماه نقره ای برای من است.
ماه تولد خودم و وبلاگم. من وبلاگ نویسی، تا حدودی می توان گفت قدیمی ای هستم.سال 83 وقتی در سایت پرشین بلاگ و در حالی که نمی دانستم این سایت چه خدماتی برای کاربرش ارئه می کند ،عضو شدم و تصمیم به کشف آن گرفتم. در قسمت نگارش متن سایت پرشین بلاگ تنها یک کلمه آن هم "سلام" را نوشتم. و این کلمه را ارسال کردم.قسمتی در کنترل پنل آن وجود داشت بنام مشاهده وبلاگ. با کلیک بر روی آن کلمه " سلام " خودم را در وب دیدم. که این آغاز راه من به دنیای ارتباطات مجازی بود.
هر چند وبلاگهای زیادی ساختم ولی هیچ یک به دلم ننشست.اما این وبلاگ یک طعم و مزه ای دیگر برایم داشت که حلقه وصلی بود با دوستانی که در این یک سال با آنها آشنا شدم.
این صفحه یکی از دفتر چه خاطرات من که در کودکی آنرا نوشته بودم را می بینید. هر چند این دفترچه، تنها دو صفحه ی آن نوشته شده است!!!!!!!!!!
ما که بلد نبودیم کیک تولد درست کنیم.از این رو هنر خودمان را در چیز دیگری به نمایش گذاشتیم و آن هم کیک فتوشاپی ( خدا پدر فتو شاپ را بیامرزه که هر آن به داد بندگان خدا می رسه). فقط مواظب باشید با چاقو دستتون را نبرید!!!!!!!!
![]()
بعد نوشت: به این مناسبت یک جمله ی زیبا برایمان ارسال کنید و اگر می خواهید کارت پستالی برایمان بفرستید می توانید از طریق ایمیل نویسنده salimbahrami@gmail.comکمک بگیرید.
سید مسیح از کجا برایت بگویم؟ از کدام طرح ناتمامت برایت بازگو کنم ؟ بعد از 5 سال از هجرانت از کدام طرحی که تو بودجه اش را آورده ای و به کندی اجرا می شود سخن به زبان بیاورم ؟
و دیگر بخوان تو ای عزیز...
هنوز هم بی روح است کوی دوستان بی وجود تو، هنوز هم خالی است جای سبز تو ،چونکه کس لایق نبود که برنشیند بر مسند تو. هنوز هم بوی عطرت می پیچد در این کوی وصال، کرده ما را مست از بوی یار ،چون یار ما یار خدایی است ،کردار و رفتار او بگرفته از عشق الهی است ،
گر بدمد این نفس مسیحایی ات/ زنده کند هر دل بیمار را
ای فرزند سادات هنوز هم هر شب به امید آنکه برسد پیامی به دستم ،که ببینم رخسار شیرینت در هاله ای از خوابم .
چونکه بودم یک عمر در خواب، چون نمی دانستم که به این زودی می روی از این خاک.
هنوز هم می گیرد دلم ،گر بگیرد این دل را ،چاره ای دارم به کار ،می نشینم بر کنار مرقدت ،می گذارم تک شاخه ای از رز را ،میخوانم قل هو الله احد تا که آرام بگیرد این دل یکتایی ام.
گر که روزی برسد ، که بیایی به خوابم ، تا مجالی شود و ببینم، چهره ی دلربایت ، آن خنده ی ملیحت ،آن سخن شیرنت، آن تکیه کلام گرمت ، که قوتی می داد به قلبم که - درستش می کنیم - ...
هنوز هم یادم است آن روز ، می نشستی در کنار کودکان ، بازی و بازی و بازی میکردی با تک تک آنان، گر که لبخند آنان باز می شد ، انگار دل تو شاد می شد.انگار نه انگار که این مرد نماینده یک شهر می بود.
یادم است آن روز می نشستی در کنار مردمان ، می شنیدی درد دل یک یک آنان ، درد دل ، یکی دو تا نبود ، درد دل مردم یک شهر بود ، گر دلی بشنود این درد ها، پاره شود ، نماند یک جز برقرار.
کجاست آن دلی که بشنود این راز ها و درد ها ؟ گر که می دانم او حاضر است حاضر است حاضر.
هنوز هم یادم است ، از اعمال تو، از من منم نکردن گفتار تو ، از کم گویی و سادگی رفتار تو
چه شب هایی به یاد دارم که به دیدار تو / می آمدم به منزلت
ساعتها از هم سبقت می گرفتند و ما بودیم که منتظر تو بودیم
ساعت از بامداد نیز می گذشت/ می آمد مردی در نیمه های شب، با حالتی وصف ناپذیر /کم می شد بفهمی درد او چیست / چون چهر ه اش خندان بود تا که ما را می دید دلشاد بود/آن همه دردها را پنهان می نمود / انگار نه انگار دردی در او بود
دردش مردم یک شهر تنها نبود /درد یک ملت را به سینه داشت او
یادم است آن روز که رفتی تو / مردم بودند و مردم بودند و مردم
وداع و سه و هفت و چهل گشت مملو از این مردم
ما را رها نکرده اند مردم به مانند فوت نبی
نکردند این قوم به مانند قوم وقت نبی/چرا که قوم نبی کردند پدرم مولا علی را خانه نشین /خار در گلوی او می کردند همی
فاطمه این دخت نبی این مادر ما/که چها نکردند این قوم خبیث
سید مسیح ندیدم به از این مردم در این عالم / به قول یکی از نویسندگان هنوز هم شالی های شمال برایت دست تکان می دهند
یادم است آن گریه های پدرانه، آن که بود در غم هجران تو نالان و پریشان ، آن که می گفت: رخت بست تک شاخه ای از این گل زندگی ام ،هر لحظه گر به یاد تو می افتاد اشک می ریخت، گر که اشکهای او جمع می شد، سیلی در این شهر جاری می شد.
پیر گشت از این مصیبت این پدر ، او نیز برفت به پیش این پسر ، جایش سبز باشد در این بهشت ، چون که تربیت کرد این چنین فرزند...
سید مسیح در این فکرم که چه کنم در غم هجران تو ؟یا چه کنم که شوی دلشاد تو ؟ سید مسیح راه تو راه جاودانه است
فکر و عملت پیرو اولیا است .قدمی می نهم من بر این راه را ، که به از این راه ندیدم در این جا....
به یاد آن شعارت/ که تکیه گاه کلامم
شاد باش ای شهر ساری کز فروغ علم ودانش بینمت چشم و چراغ کشور مازندرانی
گر که تک تک لحظه ات به یاد او شدی بفرست براو سه صلوات تا که او را شاد کنی .
در سوگ هجران عمویم ، مرحوم مهندس سید مسیح سلیم بهرامی (نماینده مردم ساری در مجلس شورای اسلامی در دوره ی ششم)، این مطلب را نوشته ام.هر چند تا سالگردش یک هفته ای مانده، اما فراوان دلتنگ او شده ام.یادش گرامی باد.
مطالب مرتبط:| مهندس سید مسیح سلیم بهرامی| سلیم بهرامی از نگاه بزرگان |
دیگر روزهای امتحان قلبم خوب کار نمی کرد.گاهی اوقات استرس مرا فرا می گرفت، جالب اینجاست، این همه استرس، آن هم برای امتحانات دانشگاهی!!!!! دیگر بدنم به سمت جلو لنگر (دوران حول یک نقطه یا محور) بر می داشت و همچنین همه چیز را در مایه های انتگرال، آن هم سه بعدی می دیدم.و با تعریف حکیم و علیم دست و پنچه نرم می کردم، که کدام یک بهتر است از دیگری است؟ حکیم یا علیم؟ جوابش این است.علیم تنها میداند و در حالی که حکیم علاوه بر دانستن ، آنرا به کار می گیرد.پس هر حکیمی علیم است ولی هر علیمی حکیم نیست. جالب در این است که شعار انتخاباتی یکی از فامیل هایم در انتخابات شورای شهر هم متناسب با این بود " یا باید حکیم حاکم باشد یا باید حاکم ،حکیم باشد"
و دیگر جو گرفته ی مفاهیم درسی شده ام و زندگی کردن با این نیروها و فرمولها و ... هم عالمی دارد و امیدوارم نصیب هر آرزومندی بشه!!! آمین...
این روزها هم به سرعت گذشت. روزهایی به یاد ماندنی ای بود. از عاشورا گرفته تا کل یوم عاشورا و از کربلا بگرفته تا کل ارض الکربلا. و امروز کرب بلا در غزه است. حاکمان خیک، خوک صفت عرب و غیر عرب که از هر گستاخی فرو گذاری نمی کردند.حاکمانی که انگار نافشان با اسرائیل بریده اند و دم از طرح صلح به خون آغشته ی عربی میزنند و خود را طلیعه دار این مسیر می دانند و در مقام التماس از اسرائیل خواستار از بین بردن 1.5 میلیون فلسطینی بی دفاع و مقاوم را در خفا می کنند. و چه عالی دوستان صهیونیستشان با دستان گرم بمب های فسفری را که روی آن نوشته شده بود "بچشید طعم مقاومت را" و در زیر نوشته آوردند" دوستداران همیشگی شما ، حکام عربی و اسرائیلی" و برای کودکان غزه با پست پیشتاز به ارمغان فرستادند. و در حین و آخر جنگ ،اسرائیلیها خود را تبرئه و حکام عرب را مقصر این امر می کردند.
تقصیر از آن ما هم هست. ما هم با خرید محصولاتی ، خشابهای صهیونیستها را تامین می کنیم. محصولاتی از جمله:Pepsi(pay each penny to save Israel ) ، fanta، Coca-Cola ، nokia، sprite، Intel، nestle،IBM، Babylon و ... که با خرید تک تک آنان در ساختن اسرائیل آباد !!!!! کمک می کنیم.
وقتی اسامی این محصولات را برای یکی از دوستانم پیامک کردم. باورش نمی شد.اما باید باور کرد.از زمانی که این محصولات را در بازار خودمان هم دیده می شوند و حتی بعضی از آنها نمایندگی رسمی و یا به عنوان اسپانسر عمل می کنند. با هزاران تظاهرات هم نمی توان به فکر آزادی یک ملت مظلوم شد. مگر اینکه عدو شود سبب خیر!!!!!
دانشگاه ما هم تظاهراتی را بر پا کرد و همچنین طوماری نیز با امضا ی بچه های دانشگاه گلباران شد و قرار بود به سفارت فلسطین در تهران فرستاده شود که چند تصویری در پایین این نوشته به نمایش گذاشته شده.
ای مردم غزه، صبرتان پر مایه و مقاومتتان مبارک و اجرتان عند الله.
زیر نوشت: بسیاری از دوستان که در این مدت وبلاگم را با حضورشان گلباران و با نظراتشان مرا امیدوار به نوشتن کرده اند صمیمانه تشکر می کنم.انشاء الله بتوانم به یاری خداوند، پاسخ تک تک محبت های شما را بدهم.
پست های مرتبط: | القدس لنا... | نجات دهید ...|